به تلخی ِ اسپرسو ... 3 - تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 19:58
با فاصله ای پنج شش متر ار پیشخون، پشت یه میز دو نفره میشینه... درست روبروی من... صاحب آن آبشار مشکی دو چشم خاکستری داره، با مژه هایی بلند و خوش حالت.. دیروز اینقدر با دقت ندیده بودمش!از اوناییِ که خدا برای خلقتش کلی وقت صرف کرده... حامد رو صدا می زنم...جواب نمیده... محمدُ صدا میکنم ظاهرا محمد هم یه ...
به تلخی ِ اسپرسو ... 4 - تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 19:58
تهوع و سرگیجه امونمُ بریده... دیوارای اتاق دارن به هم نزدیک میشن انگار... لیلا چی می خواد از جونم؟ حال و روزمو نمیبینه؟ کنار تختم میشینه و مثل اون وقتا که بچه بودیم با موهام بازی میکنه... میگه کاش هنوز بچه بودیم... تمایلی به شنیدن ادامه ی حرفاش ندارم... یقین دارم همون حرفای تکراریِ همیشگی هستن! _ آر...
به تلخی ِ اسپرسو ... 5 - تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 19:58
نمی تونم درست فکر کنم... فقط میخوام بخوابم و وقتی بیدار میشم همه چی روبراه شده باشه. نمیدونم چه مدته اینجام؟! بدجوری بین زمین و آسمون گیر کردم... گوشیمُ از جیبم در میارم نگاهی به ساعت بندازم... هفتاد و سه تماس بی پاسخ؟؟؟ یکی در میون مامان ، لیلا... اون وسط ها چند بار اسم حامد رو هم میبینم...بی هوا ب...
حرفهای اون ور مرزی - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 9:14
چند سال پیش عید از شهرستان مهمون داشتیم. حالا از کجا؟ خطه ی سرسبز مازندران! از دوستان خانوادگی بودن که چند سالی یکبار به مناسبهای مختلف زیارتشون میکردیم. دو سه روزی از رسیدنشون میگذشت که ما ( من و خواهر و داداش ) متوجه شدیم حاج آقا اهل بخیه است و دستی در نواختن سنتور و ویولن داره :))) البته بعدا متو...
از شروط لازم یک زندگی موفق - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 9:14
آقا من علاقه به بادمجون و کدو و بامیه و فلفل دلمه تو غذا رو نه تنها از شروط لازم و واجب یک زندگی مشترک میدونم بلکه تو شرایط ضمن عقد هم قید خواهم کرد این تبصره رو ! و من الله التوفیق...باشد که رستگار شوید :))) + نوشته شده در یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۶ساعت 17:0 توسط moon & sun |
وقت تنگه :) - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 9:14
تا آخر شهریور زمان دارم سه تا داستان کوتاه رو آماده کنم.سوژه هم آزاده اما من دنبال چند تا سوژه ناب و بکرم که تا این لحظه نیافتمش... بچه ها برسونین تقلبی هارو ... خدا خیرتون بده :)) + نوشته شده در یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۶ساعت 18:51 توسط moon & sun |
دندون لق... - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 9:14
بابا این چه وضعشه آخه؟ یک ساعت می شینی یه جا گوشی هم کنارته ، هیچ اتفاق خاصی هم نمی افته اما دو دقیقه میری اب بخوری بیای تو همون دو دقیقه شونصد تا میس کال داری؟ اینجاس که پی می بری این گوشی باهات سر ناسازگاری داره ! لامصب سر خود طوری هم زمان میس کال ها رو تنظیم کرده که من اصلا حوالی اتاق هم نیستم چه...
دقیقا چه خبره؟! - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 9:14
یه حس مرموزی میگه امشب اینجا داره یه اتفاقاتی می افته! زیادی شلوغه! مشکوک می زنه!!! + نوشته شده در دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۶ساعت 2:53 توسط moon & sun |
کلافه ی خط خطی - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 9:14
امروز یه جور عجیبی کلافه بودم... شاید از همون صبح که با دیدن یه خواب چرت ، از خواب پریدم شروع شد... بعد از ظهری هم که بی هوا یه مسئله ای پیش اومد که البته خدارو شکر خیلی زود حل شد ولی انرژیمُ به طور چشمگیری نابود کرد تا حل شد ...بعدشم دیدن یه عکس بود که نباید می دیدم اینجارو هم که انگار خاک مرده ریخ...
شارژ سر خود :) - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 9:14
روز خود را چگونه آغاز کرده اید؟ با شنیدن صدای جانا که میگه: میدونی چرا دوستت دارم؟ چون روزهایی که من خودم رو دوست نداشتم، تو دوستم داشتی... + نوشته شده در سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶ساعت 14:15 توسط moon & sun |
تابستون رفته اینم که میبینید توهمه - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 9:14
طرفای شما رو نمیدونم اما طرفای ما ، هوا قشنگ تغییر کرده... تا جایی که دیده شده یه نقاطی از شهر ,برف باریده به ارتفاع نود سانت :))) از همین تریبون اعلام میکنم حالا به بعد تو حزب پدر گرامی هستم و تصمیم دارم جهت خاموشیِ کولر دست راستش باشم...باشد که مورد قبول واقع شوم :))))))))) + نوشته شده در سه شنبه ...
می خواهم زنده نمانم... - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 9:14
احساس سرما میکرد.یارای آن را نداشت که بتواند شکوه کند یا لااقل کسی را به کمک بطلبد.اصواتی گنگ و نامفهوم در سرش می پیچید. پلکهایش را انگار وزنهای آهنین آویخته بودند و بدنش در عین کرختی کوفتگیِ دردناکی داشت.ته مانده ی توانش را در پلکهایش ریخت و آرام آرام از هم گشودشان.دریافت اصوات، از آن سایه هاییست ک...
96 ، سال گریز پا - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 17:07
نمیدونم واسه من اینجور گذشته یا برای شما هم همینطوره... سال 96 رو میگم.داره مثل باد میگذره... + نوشته شده در شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ساعت 16:22 توسط moon & sun |
ن و القلم - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 17:07
خدا به قلم و نوشتن قسم خورد... نوشتن... ! اعجازی داره در نوع خودش بی نظیر! میگی نه؟ امتحان کن... بنویس او چیزی رو که تو رویاهات میبینی...اون چیزی که به نظرت از اینجا تا خورشید باهاش فاصله داری... اون چیزی روکه وقتی بهش فکر میکنی نبضتُ تند تر می کنه و قلبت رو پر طپش تر؛ اما فکر میکنی تو کجا و رسیدن ب...
دلبر خطاب کردنت - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 17:07
به این فکر میکنم خوشبخت تراز من هست؟ مگر چند نفر مثل من ،صبحها تا چشم میگشاید ،تصویر تورا میبیند با آن لبخند شیطنت آمیز که حاصلش چینهای ریز کنار چشمانت شود؟ مگر چند نفر مثل من برق چشمان قهوه ایت را دارند که به آفتاب دهن کجی کند؟ چند نفر مثل من، وقت شستن ظرفها ،با مرور عاشقانه هایت گونه هایش گر میگیر...
بعضی زخم ها... - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 17:07
عجیبه! یاد پارسال این موقع ها افتادم... بعضی اوقات فکر میکنم اگه دعاها و نذر و نیاز یه نفر نبود شاید الان از اون دنیا داشتم مینوشتم... آدما حق دارن هرجور دوست دارن برای زندگیشون تصمیم بگیرن! اما چیزی که بدجور دلمُ شکوند این بود با این همه ادعای رفاقت منو نشناخت... اخرشم منو جوری دید که همه چیزو زیر ...
بیخ گوشمونه... - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 17:07
همسایه کوچه کناریمون به رحمت خدا رفت... دو سه روز پیش ... از اون روز که دارن قرآن میذارن واسش ، حال من دچار نوسان ناجوریه! نه اینکه با قرآن مشکل داشته باشم اما چون همیشه این مدل قرآن رو واسه ختم ها پخش میکنن یاد اور عزیزای از دست رفته ای میشه که هنوز جای خالیشون رو باور نکردیم! آخریش پسر عمه ی نازنی...
مثلث انزجار - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 17:07
چندتا چیز هست بدجوری رو اعصابه! یکی دروغ... یکی بدقولی... مسئولیت ناپذیر بودن... وقتی بهشون دقت میکنی میبینی همچین بی ربط به هم نیستن! شاید مسئولیت ناپذیریِ افراد باعث دروغ و بد قولیشون باشه! در هر حال هر کدوم علت و هر کدوم معلول باشه فرقی نمیکنه ... از شدت انزجارش که کم نمیکنه ! میکنه؟ در مورد دروغ...
اندر احوالات آشپزی این جانب - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 17:07
یه اصطلاحی رو هم مادر محترم ابداع کردن در باب شوری غذا به نام " خوش نمک" ... البته باید خاطر نشان کنم بیشترین مورد استعمال این عبارت مشمول اشپزی بنده میشه... نمی دونم والا نمکها ، شورتر از سابق شدن یا دست من از بی نمکی به خوش نمکی ارتقا پیدا کرده ؟ :) نمونه اش همین امروز بودا... دلتون نکشه بادمجون س...
ترک عادت همیشه هم موجب مرض نمیشه :) - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 17:07
یه تصمیم مهم گرفتم... تصمیم به ترک یه عادت که سالهاس با منه اما نباید باشه! خیلی وقتا سعی کردم بذارمش کنار،هر بار به یه بهونه ی واهی میزدم زیر قولم... امروز برای اخرین بار قول دادم سفت و سخت هم پاش هستم :) تصمیم رو گرفتم بعدش یادم اومد امروز سالروز ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه (ص) اس! به نظرم یه ...

برچسب‌های محبوب

من یک زنم | هفت خوان رستم